من و ...
نوشته شده توسط : ساسان.ع دي جي ال تن

دلم را سپردم به بنگاه دنیا



و هی آگهی دادم اینجا و آنجا!



و هر روز...



برای دلم



مشتری آمد و رفت



و هی این و آن



سرسری آمد و رفت



ولی هیچ کس واقعا...



اتاق دلم را تماشا نکرد!



دلم قفل بود...



کسی قفل قلب مرا وا نکرد!



یکی گفت: چرا این اتاق



پر از دود و آه است؟



یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است؟



یکی گفت: چرا نور اینجا کم است؟



و آن دیگری گفت:



و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است؟



و رفتند و بعدش...



دلم ماند بی مشتری!



ومن تازه آن وقت گفتم:



خدایا تو قلب مرا می خری؟؟؟؟



و فردای آن روز



خدا آمد و توی قلبم نشست



و در را به روی همه...پشت خود بست!



و من روی آن در نوشتم:



ببخشید... دیگر،



برای شما جا نداریم!



از این پس به جز او



کسی را نداریم


 





:: برچسب‌ها: عشقولانه ,
:: بازدید از این مطلب : 489
|
امتیاز مطلب : 228
|
تعداد امتیازدهندگان : 47
|
مجموع امتیاز : 47
تاریخ انتشار : پنج شنبه 4 اسفند 1390 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: